| |
|
|
| چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
|
این وبلاگ به دوست عزیزم محمد واگذار شد | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 11:9
[لينك ثابت] |
| |
|
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 10:56
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| شنبه چهاردهم مهر 1386
|
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 6:11
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
|
   
مگر رسم به کلامی
رهاتر از اتش!
رساتر از فریاد!
فراتر از تاثیر!
که چون به کوه بخوانی
ز هفت پرده ی سنگ،
گذر کند چو تیر!
و گر به دل بنشانی،
نپرسی از پولاد۱
نترسی از شمشیر!
کتابهای جهان را ورق ورق گشتم!
به برگ برگ درختان،
به سطر سطر چمن،
ز مهر پرسیدم
به ماه نالیدم
ستاره ها را شبها به همدلی خواندم
به پای باد به سر چشمه ی افق رفتم
به بال نور،در اینه ی شفق گشتم
شبی ، شباهنگی
درون تاریکی،
نشست وحق...حق... زد!
صدای خونینش،
ز هفت پرده ی شب
گذر کنان چو تیر!
رهاتر از اتش!
رساتر از فریاد!
فراتر از تاثیر!
به من رسید و هم اواز مرغ حق گشتم. | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 7:15
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
|

اگر نمیتوانی شاهراه باشی
کوره راهی باش
اگر نمیتوانی خورشید باشی
ستاره باش
کمیت!
نشانه ی پیروزی یا ناکامی تو نیست
بهترینم
هر انچه هستی باش
زندگی سرای حیرت است،خوش باش
دیگران را سهیم کن
رویش را به تجربه بنشین
زندگی
هما چیزیست که تو خود ان را بنا می نهی
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 6:33
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
|
بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی
خویش بگشاید ، هر چند انچه میماند جز رنج
وپریشانی نباشد،اما کوری را هرگز به خاطر
ارامش تحمل مکن
دکتر شریعتی

ان زمان که حس کردم
نیاز من به تو،نیاز من به تمام
ذرات هستیست
نیافتمت
تو را نیافتم
حتی نشانی ازتوکه نیاز من را براورد
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 6:18
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
|
کدام دست منتظر چیدن توست؟
کدام روح مشتاق،در جستجوی چشیدن توست؟
تو
ای میوه ی وصال!
ای تداعی حساس ترین حس ناشناخته در وجودم!
ای نگاه جستجوگر!
ای روح بی قرار در جان لبریز شده ام!
به من بگو چه کسی تو را از شاخه های بیتاب
میچیند؟
تو سهم کدام روح عاشقی؟
تو قسمت کدام دست نوازشی؟
تو پاداش کدام انتظار خواهشی؟ | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 5:46
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
 
چه زیباست انسان بودن ودر اوج ناتوان جلوه کردن
چه زیباست در فراوانی نعمت درختوار بودن، بید
مجنون شدن، سر به زیر وسایه گسترده بر عابران
خسته و افتاب زده،نسیم شدن، رقصیدن وصورتهای
سیلی خورده را نوازش کردن، اب شدن و بر گونهای
خسته ی بیابانگرد جاری شدن.
 | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 5:23
[لينك ثابت] |
| |
|
| نیایش |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
نیایش بلند ترین قله ی تعبیر را در شب ظلمانی عقل،
در پرواز عشق،می یابد،انگاه که کمیت عقل می لنگد. پروفسور کارل
این جمله ،جمله ی عظیمی ست.انها که برای بعضی جمله ها ارزش قائلند ،که مردم برای بعضی اختراعهای بزرگ ،می دانند که این ،یکی از همان جمله هاست
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 21:16
[لينك ثابت] |
| |
|
| اخرین جرعه ی این جام |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
همه میپرسند
چیست در زمزمه ی مبهم اب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی ان ابر سفید؟
روی این ابی ارام بلند
که تو را میبرد اینگو نه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبو ترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت مات ومبهوت به ان می نگری؟
نه به اب
نه به ابر
نه به این ابی ارام بلند
نه به این خلوت خاموش کبو ترها نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من نفس پاک شقایق را در دل کوه
صحبت چلچله را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان
با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو
به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن تو از ان موی دراز
تو بگیر !
تو ببند !
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان ،با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جر عه ی جانم باقیست
اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 21:0
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
سروده های تراویده از طبعی بیش از حد اتشین نوا های بریده ی جویده ی بر امده از دهانی لرزان
گاه ارزانی مرگ وگاه در خور تحسین همیشه به
غرقاب فراموشی فرو رفتنی اند
اما نغمه هایی نه چندان درخشان،حاصل بیدار خوابی های
دراز گوش ایندگان را بهتر نوازش خواهد داد
( انچه پر تند می بالد به پایان خویش بسیار نزدیک است) | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 20:26
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
خدایا مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم
خاک خواهی شد !
از رخ اینه ها هم پاک خواهی شد
چون غباری گیج ، گم سر گشته در افلاک خواهی شد | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 19:59
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
کمترین تصویری از یک زندگانی اینست:
اب
نان
اواز
ور فزون تر خواهی از ان شادی اغاز
ور فزون تر خواهی از ان گاهگه پرواز
ور فزون تر . . .باز هم خواهی . . . بگویم باز؟

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 11:55
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
ازادی تو مذهب من،خوشبختی تو عشق من و اینده ی تو تنهاا رزوی من است.

من دشمن تو وعقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای ازادی تو وعقاید تو فدا کم.
در نگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر اندازه اوج بگیری کوچکتر خواهی شد. | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 11:42
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
و
از انجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود
افتابگردان را نکو داشتیم تا با ما بماند ونشان ما باشد
نه به ان نشان که خود را حقیقت بپنداریم ونه حتی به
ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم
بلکه تنها به نشان ارزویی که در سودای قلبمان روییدن گرفته بود
که
ای کاش میتوانستیم انگونه با شیم .

ا | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 7:17
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
بینایی حزن اور ترین حواس ما ،هر انچه از دسترسمان دور است، موجب اندوه ماست
وذهن اندیشه را اسانتر به چنگ میاورد ، تا دیده مان انچه را ارزو میکند.ای کاش انچه را به
دست می یازی همان باشد که ارزویش را میکردی و هیچ تملکی کاملتر از این مجوی.
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 6:54
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
بسترم صدف خالی یک تنهاییست وتو چون مروارید گردن اویز کسان دگری.

غروب شد وخورشید رفت افتابگردان سر به این سو وان سو بدنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره چشمک زد ، افتابگردان سرش را پایین انداخت
گلها هرگز خیانت نمیکنند... 
شاید زندگی ان جشنی نباشد که تو ارزویش را میکردی
اما حالا که به ان دعوت شده ای تامیتوانی زیبا برقص
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 6:48
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|
ای دوست این روزها با هر که دوست میشوم احساس
میکنم انقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است. | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 6:40
[لينك ثابت] |
| |
|
| |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
وقتی پرنده ای را معتاد میکنند تا فالی از قفس به در ارد واهدا نماید به جویندگان
خوشبختی تاشاهدانه ای به هدیه گیرد،
پرواز... قصه ای بس ابلهانه است از معبر قفس. | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 6:37
[لينك ثابت] |
| |
|
| "زمزمه های دلتنگی من" |
|
|
| سه شنبه دهم مهر 1386
|
|

دلم براتون خیلی تنگ شده اما خوب نمیشه دیدتون فاصله من با شما خیلی نیست ۱۰ قدم،یه انگشت یه بند انگشت.خلاصه فرق منو شما اینه که فاصله ی بین همه خالیه ی اما ما پر،فقط به اندازه ی یه ادم.یه چیزی به بزرگی یه دریا،به وسعت یه دشت،به سنگینی یه صخره،به ابهت یه سایه، یه سایه نفرین ،به تواضع یه عصیان ، به اندازه ی یه دل.با وجود دلتنگی بسیار همین قاعده مانع تجدید دیدار شده البته برای ابنائ بشر قانون شکنی نیز همریف با اجرای قانونه همانطور که من امروز می نویسم اما نه به پیروی از تالیفات اقای گیوی مینویسم اما نه به شهادت توماس ولف برای فراموش کردن بلکه برای به یاد اوردن .بین ندانستن و نفهمیدن تفاوت بسیاریست همانطور که بین فکر کردن واندیشیدن ، ارایش دادن وپیرایش دادن و حتی شرطی شدن واهلی شدن.شرطی شدن !چه عادت زشتی،شاید نوع ساده ترش همان عادی شدن باشد ،شقایق دریایی شدن باشد،می بخشید که اندیشه ام احساسش را نادرست توصیف میکند ومن نیز از نادانی وتهی دستی هم در علم شرم دارم اما همانطور که سهراب زیبایی لاله را به شبدر میبخشد وترجیح میدهد نگهداری کرکس را به قناری دیگر اسناد صفات یک ماهی به انسان که استبعادی ندارد نمی دانم چرا قد اندیشتان را کمی خم نمیکنید تا به اندیشه ی ما برسد انوقت خواهید دید که عالم ما زیبا تر است،پارادوکس ندارد،تجرید ندارد،قتل و غارت ندارد، خود خواهی وخود حق انگاری ندارد،استعمار واستبداد ندارد،برزخ ودوزخ ندارد،افترا واحتکار ندارد،تبعیض وتبعید ندارد،تجاوز وتجاهل ندارد،استرعاب واستخفا ندارد،عشوه ورشوه ندارد،دموکراسی نمیخواهد،دموکرات ندارد،اعلامیه ی جهانی حقوق بشر نمیطلبد،مصلح نمیطلبد،شعار نمیدهد ،لاف نمیزند،نمیکشد، نمیدرد نمیزند ،نمیسوزد ،نمیهراسد، نمیگدازد ، گاندی نمیخواهد ،نصر الله نمی افریند، خمینی احتیاج ندارد، یهود و مسیح زرتشت وبودا نمیشناسد، مارکس وهگل وانگلس وفروید واستخانف نمیزاید،دوستم ناتو نمیزند، همسایه ام تجاوز نمیکند، همکارم نمیدزدد ،مافوقم رشوه نمیگیرد، پدرم مرا وسیله ای برای افتخارش نمیداند، معلمم مدام فریاد نمیکشد ما بی ریشه ایم انگاه در کتابش بنویسد من اینجا ریشه در خاکم... دوست داشتنمان ریا نیست ،بغضمان کینه نیست، تداوم تماسمان موجب ابتذال نیست نوسانات دوری ونزدیکیمان پیامدش تضعیف عشق نیست، گریمان از سر از و طمع نیست، معنی نگاهمان فخر ومباهات نیست، بوی حرفهایمان طعنه .عداوت نیست ،رنگ کارهایمان از سر کینه وحسادت نیست، سنگینی سکوتمان از سر سنگینی وملامت نیست .اینجا نیزحافظ ظاهر میشود بر گوته ،ان ندا ظاهر میشود بر شاهزاده بلخی، همانطور که جبرئیل نمایان میشود بر محمد. اینجا نیز اوپانیشاد مهراوه را، ایمان را، هنر را ،حال واینده وگذشته را ومهراوه را قربانی مهراوه خواهد کرد، اینجا نیز ویر ژیل دست شریعتی را خواهد گرفت ،مراد بر مرید باقی خواهد ماند، وبئاتریس نیز بر دانته ظاهر خواهد شد و..
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 6:23
[لينك ثابت] |
| |
|